العلامة المجلسي
250
حياة القلوب ( فارسي )
وقت ساير أعمام أو نزد أبو طالب بودند وفرمود كه : اى أعمام كرام ! مىخواهم برويد بسوى خويلد وخديجة را از أو براي من خطبه نمائيد . ايشان چون از حقيقت حال مطّلع نبودند متأمّل گرديدند وصفيه دختر عبد المطّلب را براي استعلام أحوال به منزل خديجة فرستادند ، چون صفيه داخل خانهء خديجة شد أو را استقبال نمود واكرام لا كلام فرمود ، وچون صفيه در پرده سخنى شروع كرد خديجة پرده را برداشت وگفت : من دانستهام كه محمد مؤيد است از جانب پروردگار آسمان ومن مزاوجت أو را مورث عزت دنيا وشرف عقبى مىدانم واز أو هيچ توقع ندارم ؛ وخلعت فاخرى براي صفيه حاضر كرد ، وصفيه با غايت سرور وشادى به نزد برادران آمد وگفت : برخيزيد ومتوجه شويد كه خديجة منزلت محمد را نزد حق تعالى دانسته است ودر محبت أو بىتاب است . پس عموها همه شاد شدند مگر أبو لهب كه أو از حسد غمگين شد ، پس عباس برجست وگفت : چه نشستهايد ؟ ! برخيزيد كه در أمور خير تعجيل ضرور است . وأبو طالب حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را جامههاى فاخر پوشانيد وشمشير هندى بر كمرش بست وبر أسب نجيب عربى سوار كرد وعموها مانند ستارگان بر دور ماه تابان آن حضرت را در ميان گرفتند ، وچون داخل خانهء خويلد گرديدند أو بني هاشم را تكريم نمود ، وچون خطبه كردند گفت : خديجة مالك امر خود است وعقل أو از عقل من بيشتر است وبسى ملوك أطراف وصناديد عرب أو را طلب كردند راضى نشد اختيار با اوست . ايشان را جواب أو خوش نيامد وبيرون آمدند ؛ چون اين خبر به خديجة رسيد بسيار مضطرب شد وعموى خود ورقه را طلبيد وأو از رهبانان وعلما بود وكتب أنبيا بسيار خوانده بود ، چون ورقه به نزد خديجة آمد أو را محزون يافت گفت : سبب حزن تو چيست اى خديجة ؟ هرگز غمگين نباشى . گفت : اى عم ! چه حال باشد كسى را كه ياورى ومونسى نداشته باشد ؟ ورقه گفت : مگر ارادهء شوهر دارى ؟ ! جميع پادشاهان وأكابر عرب تو را خواستند وقبول نكردى !